تبليغاتX
سلسله هخامنشیان

سلسله هخامنشیان

هرگز دورغگو و متملق را به خود راه نده (داریوش بزرگ)

برای توضیح فایل زیر را دانلود کنید

لینک دانلود فایل صوتی به همراه عکس بزرگ بالا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:37  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:26  توسط علیرضا  | 

پسر بزرگ کوروش کمبوجيه نام داشت که پس از پدر به تخت شاهي نشست. پسر ديگري هم از کوروش مانده بود به نام "برديه" که درآغاز شاهي کمبوجيه کشته شد. اما مرگ او پنهان ماند.

کمبوجيه به مصر لشکر کشيد و آن کشور را زير فرمان شاهنشاهي ايران در آورد. از اين زمان که 1146 سال پيش از هجرت بود تا پايان دوره هخامنشي مصر از جمله ايالت هاي ايران بود و به دست فرمانروايان ايراني اداره ميشد. کمبوجيه درآغاز همان رفتار پسنديده پدر را پيش گرفت و رسم و آئين مصريان را محترم شمرد و با مردم آن کشور خوشرفتاري کرد. اما پس از چندي بيمار و بدخو شد و مصريان را آزرد. سرانجام شنيد که در ايران مردي خود را برديه خوانده و به شاهي نشسته است کمبوجيه خواست به ايران باز گردد اما در راه از بس خشمگين بود خود را کُشت.

داستان برديه دروغي

سه سال کمبوجيه از پايتخت خود دور بود. مردم برديه را که پيش از مرگ در شمال غربي ايران فرمانروا بود دوست مي داشتند و کسي نمي دانست که او کشته شده است.

مردي گوماته نام از خانواده مادي برخاست و گفت من برديه هستم ايرانيان نخست اين دروغ را باور کردند و او را به شاهي برداشتند. اما گوماته مي ترسيد که مردم او را بشناسند و دروغش آشکار شود. پس همه کساني را که با برديه آشنا بودند يا خود او را مي شناختند کشت. سرانجام همه به تنگ آمدند و راز گوماته آشکار شد.

يکي از مردان خاندان هخامنشي به نام داريوش با شش تن از بزرگان ايران همدست شد و گوماته را کشت و خود به شاهي نشست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:9  توسط علیرضا  | 

برپا شدن شاهنشاهي هخامنشي دوران نوي را در تمدن جهان آغاز کرد. پيش از ايشان مغرب آسيا و جنوب شرقي اروپا و شمال افريقا جايگاه اقوام گوناگوني بود که تمدن داشتند و دولت هائي بنياد کرده بودند. دنياي آن روزگار بسيار آشفته بود. اين کشورهاي کوچک پيوسته با هم درجنگ بودند. هيچ جا ايمني نبود. هرکه زورش مي رسيد برديگران ستم مي کرد. ايرانيان مادي برکشور ستمگر آشور پيروز شدند و قسمتي از دنياي متمدن آن زمان را زير فرمان آوردند. اما شايد از اين پيروزي و دست يافتن بر مال بسيار که به غنيمت گرفته بودند زود سرمست شدند و به تجمل و خوشگذراني پرداختند.

پارسيان هخامنشي که مردمي دلير و ساده بودند ناگهان سر برافراشتند و سراسر جهان را يکي کردند و برآن فرمانروا شدند. از همان نخستين روزهائي که خاندان پارسي اداره جهان را بدست گرفت بر همه آشکار شد که شريف ترين و آزاده ترين نژاد دنياي کهن بر سر کار آمده است. حق پرستي و مردم دوستي و دليري ايرانيان در برابر کينه توزي ها و سنگدلي هاي مردم بابل و آشور و فنيقيه چنان درخشيد که چشم همه جهانيان از آن خيره شد. مردم جهان از رنج فراوان آسودند و دمي به آسايش برآوردند تا آنجا که بسياري از مورخان، دوران شاهنشاهي اين خاندان را «روزگار آسودگي» نام داده اند.

اما ايرانيان هخامنشي در پيشرفت تمدن جهان هم سهم بزرگي داشته اند و در اداره و اخلاق و آموزش و پرورش و شيوه زندگي و هنر و دين درس هاي سودمند به مردمي ديگر دنيا داده اند.

اداره جهان

سازمان اداري شاهنشاهي هخامنشي نخستين نمونه و سرمشق اداره سرزمين هاي پهناور به وسيله يک دستگاه بود و تا قرن ها دولت هاي بزرگ جهان از آن پيروي کردند. اين شيوه کشورداري نشانه قابليت و استعداد بي مانند ايرانيان است.

اخلاق

ايرانيان هخامنشي پيرو راستي و دادگري بودند. بيگانگان هم بارها نوشته اند که نزد ماديان و پارسيان قانون هرگز منسوخ نمي شود.

راستي و درستي و دادگري پايه اخلاق پارسيان بود. داريوش بزرگ پيش از مرگ فرمان داد تا روش اخلاقي او را که دستوري براي بازماندگان بود برسنگ نوشتند. اين نوشته که هنوز برجاست مايه سرافرازي ملت ايران خواهد بود و ترجمه قسمتي از آنچه بر ديوار مقبره داريوش در نقش رستم فارس نوشته اند چنين است :

خداي بزرگ است اهورمزدا که اين دستگاه شگرف را آفريد که مي بينيد. اوست که شادي را براي مردم آفريد. اوست که به داريوش شاه دانائي و توانائي داد.

داريوش شاه مي گويد:

به خواست اهورمزدا من چنينم که دوستدار راستي ام و بدي را دوست ندارم. پسند من نيست که ناتواني از توانا ستم بيند، چنانکه نمي پسندم که زيردستي با زيردست ناروا رفتار کند. من آنچه را مي پسندم که حق باشد.

من دوستدار کسي نيستم که پيرو دروغ باشد. من تندخو نيستم. چون چيزي مرا به خشم بياورد.، من نيروي خرد را بر خشم مي گمارم. من بر خويشتن چيره ام.

هرکس با من همکاري کند فراخورکارش به او ياداش مي بخشم. هرکس خطا کند او را در خور گناهش گوشمالي مي دهم. خواست من نه آنست که کسي بدي کند و نه آنکه بدکار بي کيفر بماند.

آنچه را کسي بر ضد ديگري بگويد باور نمي کنم مگر آنکه برحسب قانون درست ثابت شود.

چون کسي تا آنجا که مي تواند بکوشد من خشنود و کامروا مي شوم و خشنودي من از آن بسيار است.

هنر و صنعت هخامنشي

ايرانيان وارث تمدن هاي کهن باستان بودند و چون از آموختن ننگ نداشتند از همه ملت هائي که پيش از ايشان تمدني داشتند هنر و دانش آموختند.

شاهنشاهان هخامنشي هنرمندان و صنعتگران را از هر گوشه کشور پهناور خود دعوت مي کردند تا در ايران کار کنند و به اين کارگران مزد خوب مي دادند. معماري در عهد ايشان پيشرفت بسيار کرد. ويرانه هاي کاخ شاهان اين خانواده که در تخت جمشيد و شوش برجاست هنوز از شکوه و جلال روزگار آبادي نشانه هاي فراوان دارد.

خانه هاي مردمان در اين زمان از گل و خشت ساخته مي شد. چون ايرانيان پرستش خدا را در فضاي آزاد و زير آسمان انجام مي دادند به خلاف مردم بابل و مصر و يونان پرستشگاه نمي ساختند و پيکر خدايان را از سنگ نمي تراشيدند.

بناهاي بزرگ را تنها براي کاخ شاهان برپا مي کردند و ساختن کاشي هاي لعابي رنگين را با نقش هاي انسان و حيوان و جانوران از بابل و آشور آموخته و اين هنر را به کمال رسنده بودند. ظرف هاي زيباي سفالي با نقش هاي گوناگون نيز مي ساختند و پيکرسازي در نقش هاي برجسته کاخ ها و لوح هاي ياد بود پيروزي ها بر سينه کوهها به کار ميرفت.

مهندسان ايراني در راه سازي استادي تمام داشتند و مي توانستند پل هاي بزرگ بر رودخانه ها و تنگه ها بسازند.

آموزش و پرورش

جوانان پارسي نخست سه هنر مي آموختند: سواري، تيراندازي، راستي.

نيرومندي تن و روان پايه پرورش پارسيان بود. ايرانيان اين روزگار مردماني شريف و نجيب و درستکار بودند. ورزش هاي پهلواني تن و بازوي ايشان را نيرومند مي کرد و راستي و درستي و پاکدامني ايشان ميان همه ملت هاي آن روزگار مثل شده بود. يکي از نويسندگان بزرگ يونان باستان کتابي به نام «پرورش کوروش» نوشته و شاهنشاه بزرگ هخامنشي را درآن کتاب نمونه شرافت و کمال بشري شمرده است.

خط و زبان

هخامنشيان و همه خاندان ايشان به زباني گفتگو مي کردند که اکنون «پارسي باستان» خوانده مي شود. اين زبان، مادر زباني است که امروز ما بدان سخن مي گوئيم. البته از آن روزگار تاکنون که بيش از دو هزارو پانصد سال مي گذرد زبان پارسي بسيار تغيير يافته است. اما بسياري از کلمه ها در فارسي امروز با صورتي که در آن زمان داشته بسيار نزديک است.

خطي که اين زبان به آن نوشته مي شد خط ميخي نام دارد. اين خط را شايد نخست سومريان اختراع کرده باشند. مردم اکد و عيلام و بابل و آشور نيز آنرا از سومريان گرفتند و با تغيير و اصلاح بکار بردند. اما پارسيان در آن تغيير بسيار دادند و آنرا ساده و کامل کردند چنانکه خط ميخي پارسي پيشرفت بزرگي را در ايجاد الفباي ساده و خوب نشان مي دهد. اين خط از چپ به راست نوشته مي شد.

مادها و پارس ها به جاي لوح گلي که معمول سومريان و آشوريان بود کاغذ پوستي و قلم براي نوشتن به کار مي بردند و به اين سبب از نوشته هاي ايشان جز آنچه بر سنگ نقش شده چيزي باقي نمانده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:34  توسط علیرضا  | 

ارتش جاویدان

داريوش از سربازان ورزيده و جنگ ديده لشکري فراهم کرده بود که شماره آن به ده هزار مي رسيد وچون در اين لشکر هميشه جاي خالي را پر ميکردند و از شماره آن هرگز کاسته نمي شد آنرا "جاويدان" خواندند. اين سپاه هميشه آماده بود که تا فرمان برسد بهرجاي کشور که ضرورت داشت برود و با دشمن روبرو شود.

يک لشکر ديگر هم که از چهار هزار سوار و پياده فراهم شده بود نگهباني کاخ و پايتخت شاهنشاهي را برعهده داشت. اما هرگاه جنگي بزرگ پيش مي آمد هريک از استان ها لشکري فراهم مي آورد و به سرداري شهربان يا سپهسالار خود به شاهنشاه مي پيوست و زير فرمان او مي‌جنگيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:25  توسط علیرضا  | 

در این کتاب خلاصه ای از تاریخ پارسیان نوشته شده است .

برای دانلوداینجاکلیک کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:57  توسط علیرضا  | 

امروز یک کتاب در باره ی ذالقرنین  برای شما عزیزان  گذاشتم .

اگه مطالب بیشتری در باره ی ذوالقرنین می خواهید بدونید حتما دانلود کنید .

برای دانلوداینجاکلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:29  توسط علیرضا  | 

کوروش کبیر.....................
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:41  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:29  توسط علیرضا  | 

جای توضیح نداره خود عکس همه چیز رو داره میگه...

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:9  توسط علیرضا  | 

میخوام بدونم بعضی از دوستان که تو وبلاگشون خدا رو میشورن میزارن کنار و خدای  باستان رو یه جورایی پرستش میکنن به نظر شون کار درستیه من تو وبلاگم از اهورامزدا چیزی نمینویسم چون اون خدا برای چندین هزار سال پیشه که حتی مسیحیت هم نیو مده بود چه برسه به اسلام بعضی از دوستان دارن را هرو کج میرن به نظر شما اگه کوروش کبیر تو زمان حال بود باز دین زرتشت رو قبول میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ علاقه ی شما نباید با عث بشه که دینتون رو ترک کنید.

امید وارم کسی ناراحت نشده باشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:1  توسط علیرضا  | 

نمی دانم به کجا و با چه آهنگ ناله کنم. امروز از کتاب دینی خودمان بر شما می خوانم تا ثایت کنم که جور بسیاری بر آن راد مرد روا می داریم بدون آن که بدانیم که او کیست .

دوستان گرامی به آنهایی که چنین بر آرامگاه کوروش بزرگ می تازند بگویید: آیه 83 سوره کهف : و از تو ای رسول سوال از ذی القرنین می کنند...

آیه ۸۴ : ما او را در زمین تمکین و قدرت بخشیدیم و از هر چیزی رشته ای بدست او دادیم .

۸۵: او هم از ان رشته ها و وسیله ها پیروی کرد.

۸۶: تا هنگامی که در مسیر خود ذوالقرنین به مغرب رسید جایی که خورشید را- که در دریای محیط غروب می کرد – چنین می یافت که در آن چشمه آب تیره ای غروب می کند و آنجا قومی را یافت که – چون کافر بودند – ما به ذوالقرنین دستور دادیم : که تو درباره ی این قوم یا قهر و عذاب – اگر ایمان نیاوردند – یا لطف و مرحمت – اگر ایمان آوردند – به جای آور .

۸۷ : ذوالقرنین گفت : اما هرکس ستم کرده او را به کیفر خواهم رساند و سپس هم – بعد از مرگ – به سویخدا باز گردد و خدا او را عذابی سخت خواهد داد.                    کوروش کبیر

ادامه دارد تا آیه ۱۰۰

طبق تفسیر المیزان آیت الله طباطبایی ذوالقرنین همان کوروش بزرگ است و اثبات نموده ، کوروشی که ما حال با او چه قرار است بکنیم ...؟؟؟

طبق ترجمه ی بالا که از الهی قمشیه است در جملاتی که زیر آن خط کشیده این گفت و شنود آمده بین خدا و ذوالقرنین چنانکه گفته شده است :« ما به ذوالقرنین گفتیم » شما چه دریافت می کنید ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:58  توسط علیرضا  | 

خلیج فارس
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:32  توسط علیرضا  | 

مهر پادشاهی داریوش بزرگ
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:25  توسط علیرضا  | 

 

واپسین سخنان ابر مرد تاریخ ایران و جهان

کوروش بزرگ

گزنوفون مورخ  نامدار یونانی در کتاب کوروپدیا ( زندگی کوروش بزرگ ) چنین می نگارد :

کوروش بزرگ پس از هفتمین بار که سراسر امپراتوری ایران را سرکشی کرد دیگر قدرت و توان جوانی را نداشت و روزگار پیری اش آغاز شده بود . پدر و مادرش سالها پیش با دنیای فانی بدرود حیات گفته بودند . وی به مناسبت هفتیمن سرکشی به کل سرزمینهای ایران که بیش از دهها کشور می شد جمع کثیری از رعیتهای و افراد عام ایران را گردآورد و سپس به آنها پاداشهای بسیاری بخشید . سپس شبانگاه به بالین خواب رفت . همان شب در عالم رویا ندایی او را مخاطب قرار داد و چنین گفت :

"ای کوروش خود را آماده ساز زیرا به زودی به ملکوت خدا پرواز خواهی نمود "

کورش از شنیدن این ندا سراسیمه از خواب برخاست و خواب برای بزرگان بازگو کرد و چنین پاسخ شنید که به زودی به دیار جاوید خواهی شتافت . کوروش پس از شنیدن این سخن دریافت که آماده سفری بس طولانی و ابدی خواهد بود و پایان زندگی پر فراز و نشیبش اش فرا رسیده است . پس روی به درگاه یزدان نمود و چنین گفت :

ای ایزدان این آخرین قربانی من را پس از یک عمر مجاهدت و کوشش با لطف و کرم خویش بپذیرید . من از یاری خداوند در تمامی مراحل زندگی ام سپاسگزارم . موهبت او بود که به من راه درست را نشان داد و دریافتم چگونه باید از خطا دوری بجویم. خداوند را ارج مینهم که حتی در اوج قدرت هرگز از یادش دوری ننمودم . اینک تنها و آخرین آرزویم این است :

"روزگار زن ٫ فرزندان ٫ دوستان ٫ مردم و میهن عزیزم سعادتمند گردد و عمرم را با شرافت به پایان برسانم "

کوروش پس از این سخن راهی کوه مقدس ایرانیان شد و قربانیان بسیاری را روانه خداوند کرد . سپس به قصر خویش باز گشت تا اندکی بیاساید . چون زمان استحمامش فرا رسید او را دعوت کردند تا خود را شستشو دهد ولی وی پاسخ داد که ترجیح می دهد در بستر خویش به استراحت بپردازد . شب هنگام زمان شام فرا رسید . خادمانش وی را جهت صرف شام فرا خواندند ولی باز کورش از ترجیح داد که در بسترش آرامش اختیار کند . ولی چون عطش بسیاری داشت از خادمانش آب درخواست نمود و نوشید . فردای آن روز فرزندان را فراخواند . پسران کوروش در تمامی مراحل زندگی ( نبردها - سختی ها - شادمانی ها و . . . ) در کنارش بودند . سپس بزرگان هر قوم ایران را نیز فراخواند . موبدان و ریش سپیدان و اندیشمندان را خواست که همگی کنارش گردآیند . پس از آنکه افراد زیادی در محل حضور پیدا نمودند کوروش سخنان اش را آغاز کرد :

ای پسران - دوستان و بزرگان ایران اینک بدانید که عمر من به پایان رسیده است . نشانه های بسیاری وجود دارد که همگی از سفر به دیار جاوید خبر میدهد . من در زندگی ام مردی خوشبخت بودم . در روزگار کودکی از تمامی نعمات زندگی که هر کودکی نیک به دان آراسته بود برخوردار بودم . چون به دوران جوانی رسیدم مزایای جوانی را کسب کردم و از آن بهره جستم و در دوران پیری ام از هیچ نوع موهبتی محروم نبودم . از روز نخست به خاطر دارم که هرچه به عمرم افزوده می شد احساس قدرت و توانایی بیشتری میکردم تا حدی که در روزگار پیری احساس ضعف ننمودم . هر آرزویی که داشتم همگی برآورده شد و دست به هر کاری که زدم به یاری خدا پیروز و سرافراز شدم . دوستان و یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند . دشمنانم جملگی فرمانم را گردن نهادند . پیش از حکومت من کشورم سرزمین کوچک و گمنامی در آسیا بود که همه ساله مورد یورش بیگانگان قرار می گرفت . حال که مرگ من فرارسیده است آن را بزرگترین و مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم . جمله آرزوهایم بر آورده شد و سیر زمان به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خودپسندی را هرگز به خود راه ندادم . در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننمودم . حال که آخرین لحظات زندگی را سپری میکنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم . زیرا فرزندانم همگی سالم ٫ با نشاط و عاقل هستند و وطنم از همه جهت مقتدر و باشکوه است و یارانم مسرور و محتشمند . آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد . آیا با چنین موفقیت هایی نباید با آرامش خاطر و امید بسیار به دیار باقی چشم بر روی هم بگذارم ؟

حال زمان آن فرا رسیده است که من جانشین خود را برگزینم تا از نفاق و سخن بیهوده جلوگیری شود . من هر دوی شما پسران ( کمبویجه و تانااوکسار ( بردیا )) را به یک اندازه دوست می دارم ولی امور کشوری را به دست فرزند بزرگتر می سپارم که تجربه بیشتری دارد . من در دوران زندگی از سنت کشورمان بهره بردم و مقید به حرمت نهادن به برادران و بزرگتران بودم . چه در راه رفتن و جه در سخن گفتن . هنگام نشستن بزرگ تر و ریش سپیدان را مقدم از نشستن خود می دانستم . به همین جهت به تمام فرزندانم از دوران کودکی آموزش دادم که در تمامی مراحل زندگی به مهتران و بزرگان احترام گذارند و آنها را بر خود مقدم شمارند . شما و آیندگان نیز باید چنین کنید تا این سنت نیک ایرانی باقی بماند . پس تو ای کمبوجیه پس از آنکه بر اریکه حکومت ایران نشستی دمی در زندگی و کشورت غفلت مکن و این موهبتی بزرگ که خداوند به من داده بود را حفظ کن . تو ای تانااوکسار عزیز حکومت ماد ( آذربایجان و کردستان ) ٫ ارمنستان و کادوزی را به تو می سپارم . خداوند را سپاسگزارم زیرا تمامی نیازهای یک پادشاه نیکو را در شما دو فرزند عزیزم می بینم . کمبوجیه مسئولیت بیشتری نسبت به تو ای تانااوکسار بر عهده دارد . هردوی شما بایستی گونه ای حکومت کنید که زمان استراحت نداشته باشید . عشق به کارهای بزرگ و مشکل داشته باشید و در نهادتان پی ریزی کنید . کوشش کنید که فریب کاری و نیرنگ بیگانگان در شما نفوذ نکند . زیرا اینها مانع از درست حکومت کردن است .

ای کمبویجه بدان که عصای زرین - سلطنت را حفظ نمی کند بلکه یاران صمیمی و نیک برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه است . این را بدان که افراد وفادار عموما کم پیدا می شوند زیرا اگر این خصلت نیک فراگیر بود دیگر خیانت و دروغ و دشمنی وجود نداشت . پس تو نیز بایستی در تلاش برای جذب چنین افرادی باشی که البته این کوشش با جور ٫ ستم ٫ زور و قدرت یافت نمی شود بلکه با یاری به دیگران ٫ کارهای نیک و رفتار پسندیده بدست می آید . اگر برای اداره امور کشوری نیاز به یاری داشتی همکاران خود را از میان اشخاص شریف و اصیل برگزین . هم میهنان خودمان بدون شک از خارجیان و مردمان کشورهای دیگر بهتر به کشورشان خدمت میکنند و به ما نزدیک ترند . آنها از خون ماهستند و با آداب و فرهنگ و رسومات ما بزرگ شده اند . پس کوشش کن که از ایرانیان برای اداره این کشور بهره ببری . این پیوستگی که میان ایرانیان وجود دارد به لطف خداوند است و شما نیز باید برای حفظ آن کوشش کنید . اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید . هر افتخاری که نصیب هر کدام از شما دو برادر شود گویی برای دیگر کسب افتخار شده است پس تلاش کنید که برای یکدیگر موفقیت بیافرینید . هر کدام از شما که قدرت بیشتری داشته باشید هیچ کس جرات بی احترامی به برادر پایین تر را نخواهد کرد . پس موفقیت هر کدام از شما موفقیت آن دیگری است . در هیچ کجای گیتی ننگی بالاتر از نفاق و دورویی و دشمنی بین دو برادر و خانواده سراغ ندارم .

ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سپس سرزمین و وطنم را به شما می سپارم و از شما تقاضا دارم اگر می خواهید که رضایی خاطر من را فراهم سازید دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشید . امیدوارم این تقاضای من را عملی سازید زیرا من پیوسته ناظر بر اعمال شما هستم . پس از مرگ شما دیگر روح مرا نمی بینید ولی اثرات آن را در زندگی خویش احساس خواهید کرد . مگر بارها ندیده اید که کسی که دست به ریختن خون هم نوع خود می زند همیشه وحشت ٫ اضطراب و احساس گناه را در زندگی اش حس میکند و دمی راحتی و آسایش ندارد ؟ اگر روح و روان در زندگی زمینی تاثیری نداشت بدون شک هیچ گاه این افراد احساس پشیمانی و گناه نمی کردند و با انجام چنین کاری خشنود و سربلند می شدند . من در طول زندگی ام پیوسته باور داشته ام که روح آدمی پس از مرگ از کالبد خاکی جدا می شود ولی هرگز محو یا نابود نمی شود . هرگز نتوانسته ام باور کنم که زندگی یا روح و روان پس از مرگ وجود خارجی نداشته است . من همیشه بر این باور بوده ام انسان مانند جوهری رنگین است که پس از مرگ آلودگی ها و رنگهای تیره اش از آن جدا می شود و پاکی و اصالتش آغاز می شود . قطعات مختلف بدن به مبدا اصلی اش یعنی خاک باز میگردد . یاران و هم میهنان من : مرگ شبیه به خواب است در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از هر قید و بندی آزاد می شود بر آینده مسلط می شودو خبر آن را برای ما بازگو میکند . پس بدانید که من در تمامی مراحل زندگی شاهد و ناظر کارهای شما هستم . پس هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید . اگر هم بر این باور هستید که روح همراه با بدن نابود می شود و هیچ باقی نمی ماند از خدای بزرگ بهراسید که بدون شک ناظر و شاهد اعمال شماست ٫ نظام دنیا بر عهده اوست ٫ بر هر کاری تواناست و در بقایش شکی نیست . اگر کارهای شما پیوسته در راه عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی کشد که ارزش شما در بین مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز بیتشر می شود . ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر و به پایان حکومت خود نزدیکتر می شوید . حتی اگر فقط به نزدیکان و محبوبان خود ظلم کنید بدانید که دیگران بر چنین پادشاهی اعتماد نخواهند کرد و پایه های حکومتش سست خواهد شد . از تاریخ درس بگیرید و  بر سرگذشت دیگران بیاندیشید . در آئینه گذشتگان بسیار پدران و فرزندانی بوده اند که اتحاد و مهرورزی را از زندگی خود هرگز دور نکرده اند . پس از آنها الگو بگیرید . نفاق در بین خانوده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند . همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و سرافراز بوده اند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند .

دیگر بس است . گفتارم به داراز کشید . فرزندان من پس از مرگ بدنم را در طلا یا نقره یا امثال آن نپوشانید . زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید که منشا نیکی و ثروتها و زیبایی هاست . من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این آسایش برایم از تمامی لذتهای زندگی بالاتر بود . اکنون حس میکنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام . این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت . اگر از میان شما کسی میخواهد که دستم را لمس کند و فروغ چشمم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نیستم دورم گرد آیید . حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید . پس از مرگ همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جان من در آن خاک شده است فراخوانید و از همگی آنان پذیرایی کنید . از هر شهری که آمدند بگذارید که با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند . زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود . اینک برای آخرین بار میگویم که بهترین ضربتی که به دشمنان میتوانید وارد کنید این است که :

با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید

پسران من خدا یار و یاور شما باشد . بدرود من را به مادرتان برسانید . یاران حاضر و کسانی که در این مکان نیستند برای همیشه با شما بدرود می گویم .پس از ادای این سخنان حضار برای فشردن دست کوروش بزرگ پادشاه دادگسترشان به کنار وی رفتند و پس از ساعتی کوروش بی صدا و آرام بر بستر مرگ جای گرفت و روان و خاطری پایدار و بزرگ منشانه از خود به جای گذاشت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:8  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:59  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:35  توسط علیرضا  | 

نقشه ی ایران
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:23  توسط علیرضا  | 

کوروش کبیر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:4  توسط علیرضا  | 

تخت جمشید ،مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از میلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجامید.تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که یونانیان آن را پرسپولیس خوانده اند ساخته شده است .

img/daneshnameh_up/1/15/takhte_Jamshid_site80.jpg


ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند . پس از داریوش ، پسرش خشایارشا تالار دیگری را بنام تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تالار صد ستون را ریخت . اردشیر اول تالار صد ستون را تمام کرد . اردشیر سوم ساختمان دیگری را آغاز کرد که ناتمام ماند . این ساختمانها بر روی پایه هایی ساخته شــده که قسمتـی از آنها صخره های عظیم و یکپارچه بوده و یا آنها را در کوه تراشیده اند .

معماری هخامنشی ، هنری است از نوع تلفیق و ابداع که از سبک معماریهای بابل و آشور و مصر و شهرهای یونانی آسیای صغیر و قوم اورارتو اقتباس شده و با هنر نمایی و ابتکار روح ایرانی نوع مستقلی را از معماری پدید آورده است . هخامنشیان با ساختن این ابنیة عظیم می خواستند عظمت شاهنشاهی بزرگ خود را به جهانیان نشان دهند.


img/daneshnameh_up/5/50/Takhtejamshid.jpg
تخت جمشید



اسناد تخت جمشید و کارگران مزد بگیر
در اواخر سال 1312 شمسی براثر خاکبرداری در گوشة شمال غربی صفه تخت جمشید قریب چهل هزار لوحه های گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد .
بر روی این الواح کلماتی به خط عیلامی نوشته شده بود . پس از خواندن معلوم شد که این الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید می باشد . از میان الواح بعضی به زبان پارسی و خط عیلامی است . از کشف این الواح شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگار گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت .
زیرا این اسناد عیلامی حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصرهای زیبا ، اعم از عمله و بنا و نجار و سنگتراش و معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح سند هزینة یک یا چند نفر است .
کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند ، از ملتهای مختلف چون ایرانی و بابلی و مصری و یونانی و عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همة آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران بشمار می رفتند .

گذشته از مردان ، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند . مزدی که به این کارگران می دادند غالباً جنسی بود نه نقدی ، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام « شکــل » سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند . اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شدعبارت از : گندم و گوشت .

img/daneshnameh_up/9/98/Takhtejamshid5.jpg



اسکندر مقدونی در یورش خود به ایران در سال 331 قبل از میلاد، آنرا به آتش کشید.
تاریخنگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی میدانند ولی برخی کینه توزی و انتقام گیری اسکندر را تلافی ویرانی شهر آتن بدست خشایار شاه علت واقعی این آتش سوزی مهیب میدانند.


تصویری از عظمت کاخها
ازآنچه امروز از تخت جمشید بر جای مانده تنها می توان تصویر بسیار مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد.

نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در اواخر دهه1310خورشیدی کشف شد.

چیزی که در نگاه اول در تخت جمشید نظر بیننده را به خود جلب می کند، کتیبه ها و سنگ نبشته های گذر خشایارشاه است که به زبان عیلامی و دیگر زبانهای باستانی تحریر شده است. از این گذر به مجموعه کاخهای آپادانا می رسیم، جائی که در آن پادشاهان بار میدادند و مراسم و جشنهای دولتی در آن برگذار می شد.

مقادیر عمده ای طلا و جواهرات در این کاخها وجود داشته که بدیهی است در جریان تهاجم اسکندر به غارت رفته باشد.
تعداد محدودی از این جواهرات در موزه ملی ایران نگهداری می شود. بزرگترین کاخ در مجموعه تخت جمشید کاخ مشهور به "صد ستون" است که احتمالا یکی از بزرگترین آثار معماری دوره هخامنشیان بوده و داریوش اول از آن به عنوان سالن بارعام خود استفاده می کرده است.
تخت جمشید در 57 کیلومتری شیراز در جاده اصفهان و شیراز واقع شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:59  توسط علیرضا  | 

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جزء امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند...



جانشين من، خشايارشا، بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك (= دارایی) زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين خزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي؛ من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده ی اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان.
 
مادرت آتوسا (دختر كوروش بزرگ) بر گردن من حق دارد، پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه ی دو يا سه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله ی جديد بدست آمد از غله ی موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله ی جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت، ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي ست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده ی نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي. 

آبراهی كه من مي خواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم (= كانال سوئز) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين آبراه از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن آبراه نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.

توصيه ی ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران.

هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت.

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله ی شكست خوردن تو را فراهم كنند.

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد.

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند.

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من، پدرت، پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم.

 آنجا مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند؛ اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعي ست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آباد كردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قاعده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد كردن حفر قنات، احداث جاده و شهرسازي را در درجه ی اول قرار بده.

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي.

بيش از اين چيزي نمي گويم. اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام؛ و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:12  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:54  توسط علیرضا  | 

کودکي کوروش

کودکي کوروش داستاني دارد. نوشته اند که «ايختو ويگو» شاهنشاه ماد، شبي درخواب ديد که از شکم دخترش "ماندانا" تاکي روئيد که شاخ و برگ آن سراسر کشور را فرا گرفت. از خوابگزاران پرسيد که تعبير اين خواب چيست؟ گفتند دخترت پسري مي زايد که سراسر آسيا را خواهد گرفت. شاه نخواست دختر خود را به يکي از بزرگان ماد بدهد تا او يا فرزندش در انديشه شاهي باشند. پس او را به "کمبوجیه" داد که از بزرگان پارس و فرمانرواي انشان بود و او زن را به شهر خود برد.

چندي که گذشت، ايختو ويگو دختر را نزد خود آورد و چون از او پسري به جهان آمد شاه او را به وزير خود سپرد تا بکشد. وزير کودک را براي اجراي فرمان شاه به شباني سپرد و چون پسر شبان در همان روزها مرده بود او کوروش را به فرزندي پذيرفت و بزرگ کرد.

چون کوروش دوازده ساله شد دربازي با وزيرزادگان چنان فرمانروائي نشان داد که ايشان رنجيدند و شکايت به شاه رسيد. شاه آن پسر را که گمان مي بردند شبان زاده است نزد خود خواند و پس از پرسش و گفتگو دريافت که نواده اوست و از مرگ رهائي يافته است. شاه شادي کرد. اما پس از چندي او را با مادرش به پارس فرستاد تا از دستگاه شاهي دور باشد.

کوروش شاه پارس

کوروش در شهر خود سواري و تيراندازي آموخت تا بزرگ شد و چون به فرمانروائي رسيد همه طايفه هاي پارس را باهم پيوست و انشان و پارس را يکباره زيرفرمان درآورد. آنگاه از پارسيان سپاهي ساخت و به جنگ پادشاه ماد رفت تاهمه ايرانيان را يکي کند و از هم نژادان خود ملتي يگانه و بزرگ بسازد.

جنگ با ماد

ايخ تو ويگو شاه کارداني نبود و مردم ماد هم از او خرسند نبودند. به اين سبب چون کوروش به دعوي شاهي برخاست سرداران و سپاهيان ماد نيز از شاه خود روي برتافتند و به او پيوستند. کوروش پيروز شد و ايخ توويگو را محبوس کرد. هگمتانه پايتخت ماد به تصرف کوروش درآمد و شاه جوان پارسي گنج هاي زر و سيم درآنجا يافت. تسخير شهر هگمتانه يا همدان و انقراض شاهنشاهي ماد هزارو صدو هفتاد و يکسال پيش از هجرت پيغمبر اسلام بود.

تسخير لوديه

چون ماد و پارس يکي شد و سراسر کشور ايران زير فرمان کوروش درآمد سه کشور بزرگ آن روزگار يعني لوديه و بابل و مصر به هراس افتادند و در برابر شاه ايران باهم دست يکي کردند. لوديه دراين زمان کشوري ثروتمند بود و پادشاه آن که "کرزوس" نام داشت کشور خود را آباد ساخته و گنج ها فراهم کرده بود که در افسانه ها آورده اند. کرزوس که از نيرومندي شاه ايران هراسناک شده بود به مرزهاي کشور شاه ايران تاخت. کوروش به جنگ با او شتافت و شاه لوديه را شکست داد و پايتخت او را که شهر سارد بود تسخير کرد.

درس جوانمردي

کرزوس از نوميدي مي خواست خود و خانواده اش را در آتش بسوزاند زيرا که درآن زمان هرگاه شاهي شکست مي خورد و اسير ميشد به سخت ترين شکنجه جان مي سپرد و همه خانواده اش هم کشته مي شدند. اما شاهنشاه ايران او را بخشود و مهرباني ها کرد و هميشه با احترام در دربار خود نگاهش داشت.

اين بزرگواري و مردانگي در تاريخ جهان تا آنگاه بي مانند بود. کوروش با اين جوانمردي به همه جهانيان درس و سرمشقي داد که هرگز فراموش شدني نيست از آن زمان همه دانستند که ايراني دلير، جوانمرد و بزرگوار است.

قصه ني زن

درآسياي صغير، يعني آنجا که اکنون کشور ترکيه است شهرهاي کوچکي بود که يونانيان ساخته بودند و خود آنها را اداره مي کردند.کوروش هنگامي که به جنگ پادشاه لوديه مي رفت به اين شهرها پيغام فرستاد که فرمان او را بپذيرند و با او همکاري کنند. اما فرمانروايان اين شهرها پيشنهاد کوروش را رد کردند.

چون کشور لوديه مسخر شد، مردم شهرهاي يوناني آسياي صغير بيمناک شدند و کساني نزد شاهنشاه ايران فرستادند تا با او از درآشتي درآيند. کوروش اين قصه را در پاسخ ايشان گفت:

ني زني به کنار دريا رفت و با خود انديشه کرد که بي گمان ماهيان دريا از آواز ني من به رقص خواهند آمد. چندي نشست و ني زد. اما هيچ ماهي پيش نيامد و نرقصيد. پس دامي برداشت و به دريا انداخت و ماهي بسيار گرفت. چون دام را به خشکي کشيد، ماهيان به جست و خيز درآمدند. ني زن گفت: اکنون ديگر بيهوده مي رقصيد. آنگاه که ني زدم مي بايست به رقص آمده باشيد تا کار به اينجا نکشد.

سپس کوروش همه اين شهر ها را تسخير کرد و زير فرمان شاهنشاهي ايران درآورد و بر هر شهري فرمانروائي از جانب خود گماشت تا آسايش مردمان را فراهم کند.

گرفتن بابل

بابل و مصر براي برانداختن شاه پارس با لوديه همدست شده بودند. اما کوروش پس از آنکه پايتخت لوديه يعني شهر سارد را گرفت و شاه آن کشور را در خدمت خود نگهداشت به مشرق رو کرد و تا رود سيحون پيش رفت و ولايت هاي شرقي ايران همه را زير فرمان درآورد. در کنار رود سيحون شهري هم برپا کرد.

آنگاه به سوي بابل تاخت که برج و با روي سخت و محکم داشت و گرفتن آن دشوار مي نمود. در بهار سال 1160 پيش از هجرت سپاه ايران از رود دجله گذشت و سپاهيان پادشاه بابل را شکست داد. شاه و لشکريان بابل به حصارهاي شهر پناه بردند. کوروش فرمان داد تا راه رود فرات را که از شهر مي گذشت برگرداندند و از آنجا به شهر درآمد.

در شهر کسي پايداري نکرد و ايرانيان هيچ به کشتار و غارت دست نزدند پادشاه بابل که چاره اي نداشت از در فرمانبري درآمد. شاهنشاه ايران، راست به کاخ شاه بابل رفت. مردمان همه آسوده و شادمان شدند. بابليان در اين زمان خدائي را که به زبان ايشان "مردوک" ناميده ميشد مي پرستيدند. کوروش دين ايشان را محترم شمرد و در پرستشگاه مردوک تاجگذاري کرد.

درباره اين حادثه نوشته اي از کوروش پيدا شده که آنرا براي مردم بابل و به زبان ايشان پس از گرفتن آن شهر نوشته است و ترجمه خلاصه آن چنين است:

«چون مردمان از دين برگشتند مردوک خشمگين شد و به همه کشورهاي جهان نگريست تا فرمانروائي دادگر بيابد. پس کوروش را نام برد که شاه انشان بود و او را خواند تا بر همه جهان فرمانروا شود و همه قبيله ها و کشورها پيش پاي او خم شوند. کوروش با همه کساني که فرمان او را پذيرفته بودند به دادگري رفتار کرد. آنگاه مردوک که نگهدار بندگان خويش است نيکو کاري ها و بزرگواري هاي کوروش را پاداش داد و به او فرمود که به شهر بابل بتازد و او را در راه بابل مانند دوستي همراهي کرد. او را به شهر درآورد و بابل را از بلا رهانيد...»

«همه مردم شهر بابل و سراسر کشور سومر و اکد چه شاه و چه فرمانروا پيش او زانوزدند و پايش را بوسيدند و از شاهي او شادماني کردند و سپاس او را به جاي آوردند که ايشان را از مرگ به زندگاني رسانيد و رنج و بلا را از ايشان دور کرد. همه نام او را پرستيدند.»

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه راستين، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار حد گيتي، پسر کمبوجيه، نواده کوروش، نبيره چيش پش، از خانواده اي که همواره شاهي کرده اند...»

« چون من دوستانه به بابل درآمدم و تخت فرمانروائي را درکاخ شاهان به شادي و خوشي برپا کردم مردوک همه بابليان را واداشت تا مرا دوست بدارند. سپاهيان بي شمار من به آرامي در سراسر کشور بابل گذشتند و به هيچکس اجازه ندادم که جائي را در کشور سومر و اکد غارت کند بيگاري را منع کردم و کسان را از ويران کردن خانه يکديگر باز داشتم و رنج مردم را پايان دادم. مردوک از نيکوکاري هاي من شاد شد و مرا که کوروش شاهم و پسرم کمبوجيه و سپاهيان مرا برکت داد.»

«همه شاهان جهان باج‌هاي گزاف آوردند و در بابل پاي مرا بوسيدند...» چنانکه در همين نوشته نيز آمده است کوروش فرمان داد تا آنچه را شاهان ستمکار آشور و بابل به غارت از شهرهاي ديگر آورده بودند به جاي نخستين باز گردانند.

پادشاهان آشور پرستشگاه يهوديان را در اورشليم ويران کرده و هرچه از ظرف هاي طلا و نقره و چيزهاي گرانبها درآنجا بود به غارت برده بودند. بخت‌النصر نيز همه يهوديان را به اسيري به بابل آورده بود. کوروش ايشان را آزاد کرد و آنچه را از ايشان ربوده شده بود پس داد و همه را به شهر اورشليم فرستاد تا معبد خود را از نو بسازند.

يهوديان چنان از نيکوکاري هاي کوروش خشنود شدند که او را فرستاده خدا شمردند و در کتاب مقدس ايشان که تورات خوانده مي شود بارها کوروش را به بزرگواري و مهر ستوده اند. پس از آنکه بابل به فرمان کوروش درآمد همه کشورهائي که تابع دولت بابل بودند نيز مطيع شاهنشاه هخامنشي شدند و شام و فلسطين و شهرهاي فنيقيه به شاهنشاهي ايران پيوست.

آنگاه کوروش به ايران بازگشت و به جنگ با مردم وحشي که از شمال به ايران مي تاختند شتافت و گويا در همين پيکارها کشته شد. پيکر بي جان او را به پارس آوردند و در شهر پاسارگاد در دخمه اي که هنوز برجاست دفن کردند. مرگ کوروش در سال 1150 پيش از هجرت بود. در مقبره کوروش که اکنون محل آن مشهد مرغاب خوانده مي شود نوشته ايست به زبان پارسي باستان و به خط ميخي که به فارسي چنين است:

«منم کوروش شاه هخامنشي»

دادگري و مردمي و خوشرفتاري با ملت هاي مغلوب آئيني بود که کوروش به جهان آورد. پيش از او شاهان آشور و بابل و فنيقيه و مصر با زيردستان و اسيران ستمگري مي کردند. شاهنشاهي هخامنشي که به دست کوروش برپا شد سه آزادي به ملت هاي تابع خود بخشيد:

اول آزادي دين- کوروش هر ملتي را آزاد گذاشت که آئين نياکان خود را نگهدارد و به هر شيوه که مي خواهد خدا و مقدسات خود را بپرستد. دستگاه فرمانروائي ايران عقيده ديني هر ملتي را محترم مي شمرد.

دوم آزادي زبان- در دولت هخامنشي، پارسي که زبان رسمي شاهان بود به ملت هاي مغلوب تحميل نمي شد يعني مردم ناچار نبودند که زبان خود را رها کنند و به زبان ديگري بگويند و بنويسند. به اين سبب است که از شاهان هخامنشي کتيبه هائي به چند زبان مانده است.

سوم آزادي کار- تا آن زمان رسم بود که شاهان چون در جنگ گروهي را اسير مي کردند ايشان را به بيگاري يعني کار بي مزد اجباري واميداشتند. همه کاخ هاي شاهان بابل و آشور و مقبره هاي فرعونان مصر بدست اسيراني که زير تازيانه جان مي دادند ساخته شده است.

اما کوروش بيگاري را منع کرد و پس از او شاهان هخامنشي هميشه به کارگران کاخ هاي خود، چه ايراني و چه بيگانه، مزد مي دادند و سندهاي مزد کساني که کاخ تخت جمشيد را ساخته اند در خزانه آن کاخ به دست آمده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:53  توسط علیرضا  |